غم تنهايي من

قطره های اشکم

با نفس های باد!

رقص کنان میریزند

بر جاده های همیشه خالی زندگیم...!

و زندگی با دستانی گره کرده

میکوبد بر پل هایی که ساخته ام

برای فرار از تنش های تلخ آینده..

برای سفر به گذشته!

اما وجود من بی خبر از اینکه

گذشته...

آینده ای بود برای گذشته های گذشته ام

گذشته ای که نمیدانم

آینده آینده اش در این گرداب زندگی

چه میشود...!!
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط lila نظرات () |

نگاهم می کنی و می گذری

بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد

نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم

با آنکه خوب می دانم که تو اسیر دیگری هستی

اما چگونه بگویم

که منم لیلی تو

در دل نامت را فریاد می زنم

آنچنان که بند بند تنم می لرزد

چه شبهایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم

و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی

هزاران بار می گو یم که دوستت دارم

و تو دستانم را عاشقانه می فشری

و آنگاه

بی واهمه، در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم

تا به دشت مهربانی خدا می رسیم

اما افسوس

که با آمدن سحر

باز تو دستانم را رها می کنی و به سوی او می روی


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط lila نظرات () |

در را به روی من نبند بر اشک من هرگز نخند

امیدی نیست بر عشق تو من خود از اینجا می روم

آهسته ران ای ساربان تندی مکن با کاروان

شرم کن تو از این آسمان من خود از اینجا میروم

آتش به جانم کرده ای روح و روانم برده ای

دستی غریب در دست توست من خود از اینجا میروم

کاشانه ام رفته ز دست بالا نمی آید نفس

گشتی به هرکس هم نفس من خود از اینجا می روم

ای صاحب کون و مکان ای دار دارِ بی کران

سهمی ندارم زین جهان من خود از اینجا می روم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٦ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط lila نظرات () |

دورم ز در کویت بر من گذرت افتد

با چشم دلت بنگر تا در نظرت افتد

جا در دل خود دادم نا دیده جمالت را

در خانه خود بنشین راهی اگرت افتد

یک لحظه تماشا کن موهای سفیدم را

تا عاشقی و مستی یار از سرت افتد

یک عمر جدا بودم خود از همه عالم

اما دل مسکینم هر شب به برت افتد

ای یار بیا بنگراحوال پریشانم

تا قطره لعلینی از چشم ترت افتد

گر بی تو سفر کردم بر من نگیر خرده

گفتم نکند در ره یک موی زرت افتد

افسرده مباش ای دل هر چند که تنهایی

ترسم که لیلایت بر خاک درت افتد..........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط lila نظرات () |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهایه تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم  و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط lila نظرات () |

به دنبال آخرین حرف برای تکمیل جمله ات نگرد...

هر حرفی که بوی دوست داشتن بدهد آخرین کلام است...

نقطه.

سر سطر....!

تو

آخرین کلام قافیه شعر من هستی...

همیشه در آغاز

همیشه در پایان

نقطه.

سر سطر..............

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط lila نظرات () |

یار تویی  یار تویی  طبیب بیمار تویی

محرم اسرار تویی  دلبر عیار تویی

خار منم  زار منم  مریض تبدار منم

قیس دل افکار منم  شهره بازار منم

مهر تویی  ماه تویی  نور شبانگاه تویی

چراغ هر راه تویی  به ملک دل شاه تویی

خسته منم  پیر منم  شیر زمینگیر منم

دور منم  دیر منم  شبگرد تنها منم

باده تویی  جام تویی  مایه آرام تویی

صاحب هر نام تویی  دانه تویی  دام تویی

کیم مگر؟آب و گلم  تو داده ای جان به دلم

همیشه بنده ات منم  همیشه ام خدا تویی.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط lila نظرات () |


Design By : Night Skin