روزجمعه24 تيرماه بعد مدتها دوباره شروع به نوشتن وبلاگم كردم.با اينكه اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم
ولي ديدم بايد يه جورايي خودم رو خالي كنم.
ميدونيد هر كسي تو زندگي مشكلاتي داره و مشكل هركس براي خودش مهم هست,ولي به نظر من مشكل من و امثال من
خيلي مشكلتر و دردناكتر از همه مشكلاته.
غمي كه يه مادر در فراغ از فرزندش و جگر گوشش داره خيلي دردناكتر و غمناكتر از تمام مشكلاته ...
در صورتي كه با داشتن يه شوهر خوب و منطقي هم ميتونست يه زندگي آروم داشته باشه و هم مي تونست فرزند يا
فرزندانشو براي خودش و دركنار خودش داشته باشه...
ولي افسوس كه زندگي من بخاطر خوشگذرانيهاو ...مردي كه زماني به فكر خودم مرد روياها و زندگيم بود از هم پاشيد.
مي دونيد خيلي تلاش كردم ولي موفق نشدم ,و بالاخره بعد 7 سال زندگيه به ظاهر مشترك مجبور شدم از زندگيم و
ازفرزندم جدا بشم.
ميدونيد پدر دخترم آيلار اجازه ديدن دلبندم رو به من نميده.به نظر من يه همچين مردهايي بويي از انسانيت نبردن.
آيلار من خيلي دوستت دارم...بدون كه همه زندگي من,همه عشق من,همه دار و ندار من,همه احساسات من فقط براي تو بوده و
هست و خواهد بود.
ولي به نظر شما دوستان,من مي تونم روزي بي گناهي خودمو,رنج و عذابي كه اين چند سال متحمل شدم ,بي غيرتي و ...شوهر
سابقم رو به دخترم آيلار ثابت كنم؟يا به نظر آيلار من مادري خودخواه و فاقد احساس و درك مادري خواهم بود؟؟؟
برايم دعا كنيد كه اينچنين نباشد...
نظرات () به توانديشيدن را
عادتي ساخته ام به تنهايي خويش
درلحظاتي كه كش مي آيد
و دقايقي كه غول زمان را مهار مي زند به ساعتها
و تو در من جاري هستي
با آشناييهاي پيكرت
و خوي مهربانت چونان كه مرا به شناختن مي خواند
و در من مي گذرد
هر آن چه كه با تو بوده است
به افسوسي كه مرا مسخ مي كند
با اشتهايي سيري ناپذير بر مي خيزم
ياد تو و ياد خنده هاي تو و حرفهاي تو
و حركاتت كه به سيالي مه سپيده مان است
مرا در خويشتن خويش به اوج مي برد
و به خود آمدنم رنج فرود است
كه بي توأم............
نظرات () تنهايم ،تنها
آفريد و خلق شدم تا مخلوقي باشم تنها
آدم را نيز تنها آفريد و چون آگاه بر اين شد كه سكوتي نيست تنهاييش را
حوا را خلق كرد تا سكوتش را نفسي بخشد.
و من نيز زاده تنهاييم.
درد،غم و تنهايي
همدماني دارم شاد
غمخوراني دارم غمگين
و خدايي دارم تنها
اگر تنهايي بد بود خدايم نيز تنها نمي ماند،
پس من نيز چون مريد و بنده اويم راهش را مي پويم.
زيرا كه حكمتي دارد نهفته،
و بدينسان زندگي مي كنم تنهاي تنها
بي رفيق،بي همدم و بدون عشق
عشق؟!......؟
نظرات ()
تنها يك روز در سراسر حيات كافيست نگاه از گذشته برگير و بر آن غبطه مخور چرا كه از دست رفته است در غم آينده نيز مباش؛چرا كه هنوز فرا نرسيده است زندگي را در همين لحظه بگذران و آن را چنان زيبا بيافرين كه ارزش به ياد ماندن را داشته باشد
نظرات () در قفس زندگي چنان تنهايي دارم كه تك بوته خاري در صحرايي بي آب آنرا ندارد و چنان تنهايم و غمگين كه حتي ديوارهاي قطور قفس نيز نمي توانند بشكنند سكوت تنهايي و غمم را.........؟؟؟
نظرات () بمان برايم تو بمان،
بمان تا مرا آباد از ويرانيم كني.
بمان تا آبادت كنم،تا از اباديت آبادتر شوم.
بمان تا برايم خنده اي دوباره بياموزي...
بمان تا لالايي خوان خواب آشفته ام شوي....
بمان تا با تو آرام شوم اي ارام من،
بمان تا نغمه بي وفايي خيانت و نفرت را از لوح وجودم پاك كنم!؟
بمان تا باري دگر بياموزم كه وفايي هست غير وفاي سگ........
بمان تا من نيز دوباره از خودخواهي گفتن ((بمان))نشكنم!
زيرا كه زندگي و نفرت ديگر رمقي برايم نگذاشته اند.......
اي هستي من! اي خوب من! اي نفس و اي زندگي من!
و گر نترسم از خدايم گويم معبود من.....؟
بي تو هيچم! بي تو پوچم! بي تو آهي بر لبهايم!!!
باش تا باشم...
باش تا دگر از پوچي نگويم....
باش تا بر لبها زمزمه زني باشم كه مي پرستيد بنده اي را غير خدا...
باش تا به وسعت ابري باشم كه بگريم از اندوه خورشيد نگاهت؟؟؟
باش تا زنده باشم براي تو.............
مي پرستمت اي آنكه نمي شناسمت؟!.......
نظرات () گر نبينمش دلگير مي شوم و گر ببينمش دلگيرتر،
چه كرده ام؟
مني كه در سلولهاي تاريك قلبم انسانهايي انباشته از محبت را دارم
و كالبدم سرشار از احساس پاك است و وجودم تحمل گر گناهاني سبك!
نه كفر نمي گويم.
خدا نيستم،معبود نيستم،خالق و بي نياز هم نيستم،
من سراسر نيازم،مخلوقم،عابدم و در آخر بنده اويم...
آيا من ميتوانم بگويم گناهاني سبك؟!.......
آري،زيرا كه ترازويي دارم بنام وجدان
دست آويزي دارم بنام عقل
و پشت گرمي دارم بنام احساس ناب....
نظرات ()