عهد..........

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت

شبی به عمرم ا گر خوش گذشت آن شب بود

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت

  شبی که با تو مرا در کنار  گذشت                        

گشود بس گره آن شب زکار بسته ما       

صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یاد آور سفر آری        

چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت                  

غمین مباش و میاندیش زین سفر

اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت......
.

 

/ 26 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا عظیمی

پرسیدند : هنگام غروب , خورشید چرا زرد رنگ است ؟ گفت : از بیم جدایی . خورشید , با همه ء درخشندگی در پایان هر روز, ناپدید می شود و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل می درخشد و جان می بخشد و این روزی است که شبی بدنبال ندارد . پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است . گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام . عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی : تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد

بابا عظیمی

بیا با هم از کوچه های خلوت این شهر بگذریم و به شهر باران سفر کنیم. بیا باهم سکوت برگهای خاموش را در هم شکنیم و آواز روییدن را در گوش ریشه های افسرده بخوانیم. بیا باهم سایه سرو تنهایی را معنا کنیم. بیا باهم در زیر سقف سبز برگها رویش جوانه های عشق را در قاب چشمها تصویر کنیم. بیا باهم دریچه امید را به روی دلهای نگران باز کنیم. بیا با هم سرانگشتان آتشین صبح را به دلهای منتظر هدیه کنیم. بیا باهم مسافر شهر غریب باران باشیم و سکوت لحظه های بی کسی را در هجومی از ازدحام عشق معنا بخشیم. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما

نوشین

سلام دوست خوبم خوشحالم که باز دوباره اثرت رو دیدم یاد اون روزهایی که خیلی با هم دوست بودیم بخیر

باباعظیمی

گوش کن ای دل ، صدای آشنا را بشنوی بار دیگر ، عشق یاری ، حلقه بردر میزند روز و شبها شکوه می کردی زتنهایی ، ولی با تو میگفتم که : عشق آخر بما سر میزند.....

salar

خداوندا ؟!! تقــــديرم را زيـبا بنـويس ، کمک کــن آنچه را تــو زود ميخــواهي من دير نخواهم و آنــچه را تــو دير ميـــخواهي مــن زود نــخواهم .

yekta

درود برشما هموطن پارسی نژاد . شما که دشمن دروغ کویان بوده وخواهید بود. وبلاگت خیلی زیبا بود دوست داشتم . hkjohf ihj il odgd cdfh f,n سیمین هم از جمع ما رفت یادش گرامی وروحش شادباد راستی ی سوال : نطرشما در مورداین مطلب که عده ای از راویان. نقل کرده اند . در میدان کارزار به هنکام رجز خوانی ( عمر ابن عبدود)برای علی که جوانی بیش نبوده وتوانایی ویارای مقاومت در برابر ان جنکجوی کهنه کار و پهلوان را نداشته .بر خلاف قواعد جنک ان زمان .که مرسوم بود. تن به تن می جنکیدند. وآنکه پیروز میشد فاتح جنک تلقی میکردید .ناکهان علی مشتی از خاک در چشمان عمر پاشیده وهمینکه اوچشمانش را بسته وسعی داشته پاکش کند .وهواسش نبوده علی با ضربات شمشیر پای اورا قطع و بعلت عدم تعادل از مرکب فرو افتاده وسپس علی روی سینه اش می نشیند . که او اب دهن به وی می اندازد وعلت این کار بد وی را جواب ان کاربد علی که آداب جنک تن به تن را رعایت نکرده میدانند چیست ؟ و آیا صحت داشته یا نه ؟ اجواب؟ ضمنا اکه موافقی منو با اسم شعر وادبیات (یکتا)سید علی آکوچکیان لینک کن وخبر بده تا بلینک

درود برتو

iman

سلام لیلا جان وبلاگ خوب و قشنگی داری ساده ولی پراز حرف چند تا از شعرات را کپی کردم امیدوارم ناراحت نشده باشی خواستی به وب منم سر بزن [گل]